صفحه ها
دسته
وبلاگ های دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 49162
تعداد نوشته ها : 104
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

يك مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه كتاب مقدس شركت كرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت كردن از خدا صحبت مي كرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسيد: " آيا هنوز خدا با مردم حرف ميزند؟" بعد از جلسه با يكسري از دوستانش براي خوردن قهوه و كيك بيرون رفتند و در آنجا با هم در مورد اين پيغام گفتگو كردند. خيلي ها مي گفتند كه چگونه خدا آنها را در زندگيشان هدايت كرده است.      حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبيل خود به طرف خانه حركت مي كند. همانطور كه در ماشين نشته شروع به دعا كردن مي كند: " خدايا اگر تو هنوز با مردم حرف ميزني لطفاً با من نيز حرف بزن. من گوش خواهم كرد و تمام سعيم را خواهم كرد كه مطيع تو باشم." همانطوريكه در خيابان اصلي شهرشان رانندگي مي كرد ناگهان احساس عجيبي مي كند كه يكجا بايستي بايستد تا مقداري شير بخرد. او سر خود را تكان داده و مي گويد: " آيا خدا تو هستي؟ " چونكه جوابي نمي گيرد شروع مي كند به ادامه دادن به رانندگي. ولي دوباره همان فكر عجيب:" مقداري شير بخر. " مرد جوان به ياد داستان سموئيل مي افتد كه چگونه وقتي خدا براي اولين بار با او حرف زد نتوانست صداي او را تشخيص دهد و نزد عيلي رفت چونكه فكر ميكرد كه او با او حرف ميزد. او گفت: "باشه خدا اگر اين تو هستي كه حرف ميزني من شير را مي خرم." به نظر اطاعت كردن آنقدرهم سخت نبود چونكه بهرحال او ميتوانست از شيري كه خريده استفاده كند. پس او اتومبيل را متوقف كرد و مقداري شير خريد و به راهش به طرف خانه ادامه داد.وقتي خيابان هفتم را رد مي كرد دوباره الزامي را در خود حس كرد:" بپيچ به اين خيابان" او فكر كرد كه اين ديوانگي است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فكر كرد كه بايد به خيابان هفتم برود پس چهارراه بعدي را دور زد تا به خيابان هفتم برود و به حالت شوخي گفت: " باشه خدا اينكار را هم مي  كنم. " وقتي چند ساختمان را رد كرد احساس كرد كه آنجا بايستي توقف كند. وقتي اتومبيل را به كناري گذاشت به اطراف نگاهي انداخت. آن منطقه حدوداً تجاري بود. در واقع بهترين منطقه شهر نبود ولي بدترين هم نبود. اكثر مغازه ها بسته بودند و بيشترچراغهاي خانه ها نيزخاموش بودند كه بنظر همه خواب بودند.او دوباره حسي داشت كه مي گفت: " شير را به خانه روبرويي ببر." مرد جوان به خانه نگاهي انداخت. خانه كاملاً تاريك بود و به نظر مي آمد كه افراد آن خانه يا در خانه نبودند و يا خوابيده بودند. او در ماشين را باز كرد و روي صندلي نشست." خداوندا اين ديوانگيست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بيدار كنم خيلي عصباني ميشوند و بعد من مثل احمقها به نظر مي رسم. "بالاخره او در اتومبيل را باز كرد وگفت: " باشه خدا اگر اين تو هستي كه حرف مي زني من ميرم جلوي در و شير را به آنها مي دهم ولي اگر كسي سريع جواب نداد من فوراً از آنجا ميرم. "

او ازعرض خيابان عبور كرد و جلوي در رسيد و زنگ در را زد. صدايي شنيد مردي به طرف بيرون فرياد زد و گفت: " كيه؟ چي مي خواهي؟ " و قبل از اينكه مرد جوان فرار كند در باز شد.  مردي با شلوار جين و تي شرت در را باز كرد و بنظر كه از تخت خواب بلند شده بود. قيافه عجيبي داشت و از اينكه يك مرد غريبه در خانه اش را زده زياد خوشحال نبود. گفت: " چي مي خواهي؟ " فرد جوان شير را به طرفش دراز كرد و گفت: "براتون شير آوردم. "  آن مرد شير را گرفت و سريع داخل خانه شد. زني همراه با بچه شير را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گريه مي كرد و اشك از چشمان آن مرد سرازير بود.مرد درحاليكه هنوز گريه مي كرد گفت: "ما دعا كرده بوديم چونكه اين ماه قبضهاي سنگيني را پرداخت كرديم و ديگه پولي براي ما نمانده بود و حتي شير نيز براي بچه مان در خانه نداريم. من دعا كرده بودم و از خدا خواسته بودم كه به من نشان بدهد كه چگونه شير براي بچه ام تهيه كنم." همسرش نيز از آشپزخانه فرياد زد: "من از او خواستم كه فرشته اي بفرستد تا براي ما شير بياورد، شما فرشته نيستيد؟
"مرد جوان دست خود را به جيب برد و كيفش را بيرون آورد و هرچه پول در كيفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشين در حاليكه اشك از چشمانش سرازير بود. حالا ديگر مي دانست كه خدا به دعاها جواب مي دهد.اين كاملاً درست است. بعضي وقتها خدا خيلي چيزهاي ساده از ما مي خواهد كه اگر ما مطيع باشيم قادر خواهيم بود كه صداي او را واضحتر بشنويم. لطفاً گوش شنوا داشته باشيد و اطاعت كنيد تا اينكه بركت بگيريد 


دسته ها : مذهبی
يکشنبه بیست و سوم 5 1390 1:25
X